اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

تنهایی

تنهایی

اگر تنها ترین تنها شوم خدابامن است

خدایا نمی دونم چی شد که چنین تصمیمی گرفتم یا تو چنین راهی قرار گرفتم اما خوب میدونم تا زمانی که تکلیفم با خودم معین نشه نمی تونم تو حد تعیین شده ای که تو برام در نظر گرفتی  کار بزرگ رو انجام بدم  اما دلم روشنه به این ایه ان مع العسر یسرا  میدونم که سرتاسر زندگی سختی  هست اما یاد تو  اسانی اون سحتی ها وحقیقت دنیای تو بژیان اون سختی هاست
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا حرفی برای گفتن نیست اما شاید بعد پایان تحصیل و از بلاتکلیفی بیرون اومدن همون حرف های چند سال

 پبش من محقق بشه وای خدای من چقدذر زود گذشت روز هایی که....

من موندن این چند ماهه که زندگیم ی جورایی بسته به اتفاقات این چند روزو چند ماهه که البته باید بگم ایمان

 دارم که فردا اول اردیبهشت میتونه رسیدن به  اون چیزی باشه که مدت ها تو زندگی منتظرش بودم

دغدغه های این چند مدت پایان نامه < سفته هام > تعهد کاری > وخیلی از دغدغه های دیگه ی طرف

رسالت من تو اون عهدی که با تو بستم انجامش ی طرفه دیگه ... این شده زندگی دنیایی من دنیایی که

 انتخابش کردم تا با تو زندگی کنم تورو فریاد بزنم یا همش با گناه مبارزه کنم گاهی شکستش بدم و گاهی ی خطای کوچک شرمنده بودنم جلوی

 تو  رو به تصویر بکشه حرف های ما هنوز تا بی نهایت ادامه داره ....

 

خدایا تو این چند مدت قدرتی به من عطا کن تا بتونم حرف هام رو خیلی راحت وبدون دغدغه با دیگران بزنم

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا باز هم سلام سلام من باز باکوله از خستگی های دنیا برایت می نویسم تا شاید کمی دیگر ارامش را به

زندگی خود باز گردانم

می نویسم برایت تا شاید کوله باری از خطا واشتباهاتم را در این وقت کم-  وقت اضافه ی دنیا برداری تا در جاده

قیامت کم نیارم و از سنگینی کوله بار شرمندگی خسته نشم و از بنده های دیگه جا بمونم 


خدای من بی نهایت من تنها تکیه گاه من هیچ وقت روز های تردید رو فراموش نمی کنم هیچ وقت

موفقیتی که تو

ذهنمه به در غایتش به هیچ کس جز تو نسبت نمیدم امیدوارم هر وقت تونستم به ارامش دنیایی

برسم هر چه

سریعتر بلیت سفر به بینهایت رو برام ok کنی تا بتونم بینهایت بودنم رو بازیبایی تو ادامه بدم

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

نمی دونم خدا تو این راه که انتخاب کردم چقدر بهم کمک می کنه اما مطمین ارامش بهد از طوفان هم هست

نمی دونم خواب دیشب رو باور کنم یا زند بودن اما وقتی امروز صبح فال که گرفتم حضرت  زکریا تو فالم امد که نوشته بود



زکریا اگر امد به فالت به شادی طی شودهر ماه وصالت به شادی طی شود.....

از ناراحتی  که داری خلاص می شوی وغم مبدل به شادی می گرددبه شرط انکه خدارا فراموش نکنی که یادش دلها را شاد واز غم می رهاند وبه انسان قوت قلب واطمینان خاطر می بخشد پس به یاد خد اباش وتوکل به او کن که در اخرت رستگار شوی

خدایا ببخش گه گاهی چشمها تورونمی بینه خطا برای ما ادما لذت بخش میشه




      ان قدر دل اتم پر بود که با شکافتنش

                                                   دنیایی لرزید

                                    دل من نیز پر بود وقتی شکست

                                                       ولی...

                                    سکوتی کرد که به دنیا می ارزید

                                                           .

                                                           .

                                                           .

                                                از تو اثری نیست

                                   این نامه را برای خودم می نویسم

                                            چرا که خوب می دانم

                                      به زودی برگشت خواهد خورد !

                         

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |


معلم به خاطر صفحه ی  سفیدم تنبیهم کرد وبچه ها هم خندیدند ولی انها نمی دانستند من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست!!
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 خدایا تنها تکیه گاه انسان ها تو هستی خدایا تو می دونی درد من چیه خدایا من در حسرت گذشته نیستم

 این نگرانی ها حسرت ها به خاطر ترس از اشتباهات گذشتست که تر دید رو تو وجودم انداخنه خدایا حرفم مثل گذشته همینه که

خدایا چنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا بازم سلام . سلام به تویی که تمام امید زنده بودنم تویی .. من رو خوب میشناسی بنده همیشه حقیرت که همیشه محتاج و نیازمند لطف وکرم و مهربونی توست.........

خدایا هنوزم منتظر روزهای خوب وقشنگ هستم بقیه صخبت هام رو می ذارم واسه ی فرصت مناسب فعلا...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفری می باید ..

 سفری تا ته تنهایی محض // هر کجا لرزیدی  از سفر ترسیدی

فقط اهستنه بگو من خدا را دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

هفت راز خوشبختی از زبان کوروش کبیر

متنفر نباش ... عصبانی نشو... ساده زندگی کن  کم توقع باش   همیشه لبخند بزن  زیاد ببخش  یک دوست خوب داشته باش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خداوندا تو می دنی که من دلواپس فردای خود هستم، مبادا گم کنم راه

قشنگ ارزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را  وناگه جا بمانم از قطار

موهبتهایت دلم بین امید ونا امیدی می زند پرسه خداوند !مرا تنها نذار تو ای

خداوند....

مهردادجعفری 19 اذر 90

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا خسته ام ..خسته تر از اهی در حسرت دیدار گذشته

خسته  این روز ها از بودن در این روزها. روزهای پر ازتردید روزهای ناامیدی وترس روز های حسرت وناامیدی ..

.خدایا بازگشت به گذشته ارزوی محالی که فکرش منو عذاب میده. /  باور کن ایمان به وجودت منو زنده داره ...اما خدایا ایمان به امیدت هنوز در من نیست خوب بهم حق بده ناامید باشم وقتی تردید  سایه انداخته و تو زندگیم همیشه اخر یک جاده به دوراهی ختم میشه

بعضی موقع نمیشه باکلمات بازی کردو حرف نوشت  حرف دل ی چیز دیگس که فقط تو میفهمی.

میگم حرفام خیلی زیاده که همش تو دله .. ولی دلم می خواد الان که دست به دعا بر می دارم و دلتنگی ها مو برات زمزمه می کنم جواب بدی ..خدایا اگه گاهی ازت دورم ببخش / اگه گاهی لغزیدم وتورو ندیدم ببخش / ببخش که همیشه دستات تو دستم بود ومن رهاش کردم ببخش که همیشه می گیم وحده لا شریک له ولی نا امید ی رو شریکت می کنیم .  وخیلی ببخشید های دیگه که قد هزار ورق جا می خواد بذار نوای دل انگیز این ترانه همیشه خاطره انگیز باشهخدایا دعای امشب من همینه که منو از روز های بی سرانجامی که توش گرفتارم نجات بدی... خداوندا قدرت و ایمان راسخ را بر تمام مخلوقاتت عطا فرما.

خدایا نمیدونم حکمت تو چیه ولی اینو خوب می فهمم صبر اوج احترام به حکمت توست پس به امید رستگاری








نمی دانم جواب نامه ها یم زنده بودن است یا امید به اینده نمی دونم شاید همیشه خوب بودن شاید ارامش ..

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

امروز ۳ شهریور یکی از روزهای خاطره برای من ... چه زود گذشت این یک سال  گاهی وقتها باور این گذر سخته اما وقتی حسرت گذشته ها رو می خورم یاد حرف مادرم می افتم که می گه فرصت ها همچون ابر در گذرند. زندگی هیچ وقت از حرکت وای نمیسته  تا وقتی که خدا اراده کنه و .....

زندگی اب روانیست روان می گذرد

ان چه تقدیر من وتوست همان می گذرد

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا من به تو قول دادم // خواهش می کنم من رو از این تردید نجات  بده  // قول دادم دیوار ایمان خودم نسبت به تورو محکم تر از قبل بسازم

اخه دردم رو جز تو به کی بگم اگه نیست .....

همچنان به لطف تو امیدوارم

خدایا من جز تو کیو دوست داشته باشم


نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا باز هم تردید باز  هم عذاب ولی تنها به حرفی که بهت زدم امیدوارم ... خدایا...
خدایا حرف هایی که ۱۴ خرداد باهات زدم رو فراموش نکن ۲۰ خرداد یک رو ز به یاد ماندنی برای من بود  بهم قول بده هیچ وقت این روزا نمیمیرن وبذار این روز های برام تبدیل به روز های خاطره بشه

........تا بعد

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدا جون مثل همیشه بازم خیلی حرفای نگفته با تو دارم فقط موندم خیلی ها ش رو از کجا شروع کنم نمی دونم از پریشونی که افتاده رو جونم و بد جور منو عذاب می ده با تو حرف بزنم یا امید واری های این دنیا. یا از اتفاقی که ذهنیت منو نسبت به همه چیز عوض کرد  این که من چقدر در برابر تو کوچیکم و عظمت تو غیر قابل وصف اما می خوام ی دل سیر گریه کنم تا از خیلی از عقده های این دنیا خالی شم، همیشه تو این چند مدت ترس از بی عزتی پیش تو داشتمو فکر می کردم که می خوام جوون مرگ عالم باشم هنوز هم تو مرحله ی سخت تردیدم تنها راه درمان اون اینه که ایمان به تو از دست نره خدایا کمکم کن ... به خاطر پدر ومادرم .. به خاطره ارزوهایی که دارم  به خاطر روز هایی که تو این چند مدت سپری کردم نذار این تحول رنگ بی معنایی به خودش بگیره. من که جز تو کسی رو ندارم منم مثل خودت تنهام  من،توعهدی که با تو بستم چند تا سنگ رو به عنوان سنگ قسم پیش خودم به یادگار نگه داشتم.سنگ های که یاداور رو زهای ۱۶ دی ۲۳ دی ۲ بهمن ۲۰ اردیبهشت و.... برای منه فقط این روز ها نبوده اینا گوشه ای بود از اون چه که بر من گذشته . من می دونم تو یاد بود این روزها رو برام بی معنی نمی کنی و می ذاری زنده بمونم تا سرگذشت زندگیم رو برای خیلی به خوبی تعبیر وتعریف کنم تو می دونی من ادمی شدم که تفکر خیلی عوض شده

 

ای خدای بزرگ بذاراون چه که بر من گذشته سرمایه اینده من باشه بذار خاطره گوش دادن به این اهنگها ی بی کلام که همه نشونی از تو دارن ۱ سال دیگه لذتی برای  من داشته باشه که اشک شوق چشمامو خیس کنه. یادته اون نامه ای که تو اذر ۸۹ برای امام حسین نوشتم / یا خواسته که اسفند ۸۹ از امام رضا داشتم و انداختم تو زره مطهرش نذار بی جواب بمونه...گر چه اصل اینه  که تو مارو بی جواب نذاری خدایا فقط منتظر ارامشم .. خدایا باور کن دلبسته دنیا نیستم فقط ارامشی می خوام تا بتونم به اون هدف بزرگی که تو زندگیمه برسم خدایا فقط تو از ذهن من خبر داری وبس . تنها تو اگاه به همه چیز عالم هستی .ببخش که مثل همیشه مزاحم وقت شریفت شدم .. فقط ی چیز رو تو کار تو حیرونم که تو چه جوری جوابگوی این همه بنده ای (7 میلیارد)قربونت. منتظر جوابم / همیشه چشم انتظار بودن برای لطف هایی که تو در حق ما داری خیلی لذت بخشه  این بار به جای رفتن به بیابون و نگاه کردن به افق شرق صاحب الزمان) و نوشتن نامه  این حرفامو تو وبلاگم برات نوشتم امید وارم کسایی که این مطلب رو می خونن خدا رو جور دیگه با ی دید وسیع تر پیدا کنن 

 

****************************************************

خدایا عهدی که با تو بسته ام  هرگز فراموش نمی کنم . من ۲ بهمن را فراموش نمی کنم  - ۱۶ دی تا ۲۳ دی روز هایی که تو را زیباتر یافتم  من زندگی را در این روز تعبیرش را دیدم -  من قسم به قران را به خاطر خاطره هایم ونشان سنگ قسم وزنجیر محکمی به نام نماز را وتو را به یاد می اورم وعهد خوب بودن در این دنیا را هرگز فراموش نمی کنم  نجواوخواسته ای   که  در روز ۷ خرداد۹۰ داشتم و......

 

خدایا تو می دانی ومی بینی - می دهی ومی ستانی  پس مادامی که خواستی جانم را بستانی با عزت بستان ومرا از لطف خود محروم نگردان

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

خدایا امروز ۲۱ اردیبهشت من تونستم به یکی از قول هایی که بهت دادم  عمل کنم خدایا تو بهتر از هرکسی می دونی چی بر من گذشته  خدایا  ارزوی زندگی من شده برگشتن به ۳سال پیش، ارزویی که می دونم هیچ وقت بر اورده نمیشه ارزوی محال / زندگی هیچ وقت از حرکت وای نمیسته و به عقب بر نمی گرده اما خودم بر می گردم تاریخ تلفن همراه من الان داره تاریخ ۲۱/۲/ ۱۳۸۷ رو نشون می ده

 

 

من عهدی رو با تو بستم فراموش نمی کنم ......

الهی تکیه بر لطف تو کردم از من حرکت از تو برکت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 
 
 
سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی

مایل است این اسکناس را داشته باشد؟  

دست همه حاضرین بالا رفت! 

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم

کاری بکنم.

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این

اسکناس را داشته باشد؟!

و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی

زمین کشید!

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و

همه شما خواهان آن هستید...

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم ژ

یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم

و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم،

ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است،

هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم

و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

 

٬٬

 ًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |


خدایا به دادم برس...کمکم کن...فقط خودت میتونی

 

             "کشتی از طوفان نلرزد تا خـــــــــدا با ناخداست"

 

 

دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما

در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم، آری

طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن

غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

به قرآن، آیه رحمت فراوان است، ای انسان

بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 


پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو

به حقیقت بگشایم ....

خدایا ...

یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی

است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم ......

خدایا ....

پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگه دارم .....

خدایا ....

توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن

و رها شدن درگرداب فراموشی وسر درگمی است...

پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم

تابتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر

شوم ...........

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه

آنچه باشم که تومی خواهی ...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

ای کوه

 

کوه

           ای بلند

                     ای سراپا همه پند

زتو این تجربه آموختم

                            که نترسم  از غرش سنگین زمان

                                                      و هراسی ندهم راه به دل از

                                                            طوفان 

 

  من همونم

 

من همونم که می خواستم یه روزی دریا بشم

میخواستم بزرگ ترین دریای این دنیا بشم

 

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

 

افتادم تو چاله...خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید...اونم سر گرونی کرد

 

حالا من شدم یه مرداب... یه اسیر نیمه جون...

یه طرف می رم توی خاک یه طرف تو آسمون


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد."

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد.

"آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم .

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم...  اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد ... بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن ... بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم ... بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست ... بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود ... بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت ... بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

 

بچه که بودیم، بچه بودیم
 
بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم



 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |


دنيا درياست ما دايم توي آن دست و پا ميزنيم . شنا بلد نيستيم . تازه اگر بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي که به پا بسته ايم , کاري نميتوانيم بکنيم . هي فرو ميرويم و فرو ميرويم و فروتر . هر دلبستگي يک گوي است و ما هر روز وابسته تر و دلبسته تر ميشويم و هر روز سنگين تر . هر روز پايين تر و اين پايين , تاريکي است و وحشت و بي هوايي , اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده ايم از اين بابت آن يک ذره هوايي است که از بهشت در سينه مان جا مانده است . دريانوردي به من گفت : دل بکن و رها کن . اين گوي ها را از دست و پا باز کن که سنگين شده اي . سنگين که ته نشين مي شوي , سبکي بياموز . سبمي تو را بالا خواهد کشيد . مي گويم :نمي توانم که هر گوي دليلي است به من , به بودنم . يک گوي سواد است و آموخته ها , يک گوي مکان است و موقعيت و مقام . يک گوي باور ديگران است . يک گوي باور خودم . گويي عشق و گويي تعصب و ....... دريانورد ميگويد : اما آن که نمي بخشد و نميگذرد و از دست نميدهد , تنها پايين ميرود و حرص , کوسه اي است که آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز کرده است . پس ببخش و بگذار و از دستت رها کن . اگر به اختيار از دست ندهي به اجبار از تو ميگيرند و تو مداني که مردگان بر آب مي ايند , زيرا آن چه را بايد از دست بدهند از دست داده اند , به اجبار از دست داده انداما کاش آدمي تا زنده است لذت بي تعلقي را تجربه کند . دنيا درياست و آدمي غريق , اما کاش مي آموخت که چگونه بر موج هاي دنيا سوار شود . دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت . چنان به چستي و چالاکي که گويي دريا اسب است و او سوار کار . من اما از حرف هاي دريانورد چيزي نيموختم , تنها گويي ديگر ساختم از ترديد به پايم آويختم . من چنين کردم تو اما چنين نکن .


نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

می خواستم

میخواستم تکه ای از بهشت را روی شانه هایم تا منزل دوست ببرم

میخواستم تختی از ستارگان و تاجی از ماه پیشکشت کنم

میخواستم پاک و ساده به تو دل بدهم و در دلت خانه کنم

میخواستم روزهایم را با تو به شب و شبهایم را با یاد تو به صبح برسانم

می خواستم همیشه در کنارم باشی و من در کنار تو

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

امرز صبح که از خواب بیدار شدم 

 قبل از همه به خدا سلام کردم. هنوز می شه همه پنجره ها رو به خوشبختی باز کرد

تا پنجره دیگر  ..... .   خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

 

 چه شبها که خودت را تنها دیدی... و چه روزها که در پستوی نهانخانه دلت پنهان شدی وبرای حرف هایی که شنیده بودی و رنجهایی که کشیده بودی و ارزوهایی که نا خواسته به باد رفته بود مظلومانه گریستی و فکر کردی کسی بر احوال تو آگاه نیست...؟!
چرا باور نکردی که مهربان عزیزی از رگ گردن به تو نزدیک تر وبر درد تو از مادر دلسوزتر است...؟
چرا باور نکردی که رنجهای تو را تیمارگری و غصه های تو را مآمن آرامشی هست...؟
چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!
دست مهربانش بر سر تو بود و سر تو بر دامن رحمتش... تو تنها نبودی تو,خود...,در خلوت خلودت خویشتن را تنها دیدی اشک بر گونه هایت روان بود و داغ مظلومیت ,دلت را می سوزاند.. چقدرناتوان بود زبان تو برای گفتن حقیقت و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیت و تو احساس کردی که چقدر تنهایی و بی کس.
اما در تمام آن احوال خدا با توبود.
او اشکهای تو را از گونه هایت بر می چید و تو نمی دیدی. او زخمهای تو را مرحم می گذاشت و تو نمی فهمیدی,او پیمانه پیمانه در جام مصیبت تو, صبرمی ریخت وتو...غافل بودی در همه آن شبها و روزها در لحظه لحظه های تنهایی و
بی کسی ات , خدا با تو بود و خود ندیدیش.
خدا, زبان تو عدالت گمشده تو,مونس توومنتّقم رنجهای تو بود... و تو آنقدر در سوگِ بی کسی ات ,غافل بودی,که نفهمیدی...!!!
چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!... خدا در تمام بغض های تو, حتی از اشک هم به تو نزدیکتر بود...

 

 

 

 

 

پروردگارا...

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم...

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم...

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند...

 

 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه حل مشکل و غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو برام نگه داره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو خیلی دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدایا دوست دارم

 

 

www.mehrdadtanha.blogdfa.com

ناراضیم

میدونم بنده ی خوبی نیستم

ولی ناراضیم

میگن که اگه عمربن سعد لعنتی یه «خدایا کمکم کن» میگفت آخر عاقبتش اون نمیشد!

من میگم:

خدایا کمکم کن!

خیلی دلتنگم...........تو آرومم کن!

                                                 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی!


ناگهان
چقدر زود دیر می شود
(قیصر امین پور)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

میرود تنهایی
با همه قدرت خود
بی نیاز از من و تو
میرود تا برسد بر مقصد .

نگران میمانم
وای اگر او نرسد
دل او میشکند ...

دل من میمیرد
از غم کوچک او
که دلش را شاید
تاب تحمل ها نیست.

سخت تر از همه این است
که من میدانم
در همان پیچ ، دلش میشکند
در حضور یک تصادف با عشق .
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

در تنهایی خودم نمی تونم دووم بیارم ای خدا ای که همه هستی از توست من تنها نمی تونم باشم زنده میون ادمای دنیا هر غروب میشنم به انتظارش  غروب شب میشه و  نمیاد  دلم تنگه خدا

همه شب و غروب اه و حسرت  یار منه  همه عمرم بی تو تنهایی یار منه

زندگیم  میون تنهاییم جا مونده                        تنهایی من زندگی منه

چشم انتظار توام ای بهترین ارزوها 

فریاد دل خسته مو به باد شب دادم تا بیاره واسه تو    

                                    تا در تموم زندگیت یه لحظه به یاد من باشی

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط مهرداد جعفری | |

Design By : Mihantheme